روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

317

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

تيمور بزرگ در گذشته است و اينك ديگر آنان آنچه ميخواهند مىتوانند بكنند . داروغه پاسخ داد كه عمر ميرزا اين فرمان را براى آن داده است كه امنيت ما بهتر تأمين شود و بما گزندى نرسد . اما بهر صورت كسان داروغه هيچ رفتار مؤدبانه نداشتند بلكه از همان آغاز كار ميخواستند ما را غارت كنند . اينك همهء دار و ندار ما را از رخت و پول و زين و برگ و اسب و همه چيز گرفتند و فقط جامه‌اى كه بر تن داشتيم براى ما گذاشتند . آنگاه ما را به خانه‌اى ديگر بردند و بر ما پاسدار گماردند . با سفير سلطان مصر و سفير تركيه هم كه هنوز با ما همسفر بودند همين معامله را كردند و بيشتر آنچه به زور گرفته بودند تصاحب كردند و دزديدند . تقريبا بيست روز پس ازين وقايع نامهء ديگرى از عمر ميرزا رسيد كه بهيچوجه از آنچه بفرمان او روى داده است نبايد دلسرد بود . بلكه بايد آسوده خاطر بود و شادى كرد كه كمال دوستى و صميميت بين او و پدرش استوار گشته است . و نيز به زودى وى به حصارى كه در پنج فرسخى تبريز واقع است و « اسارك » « 1 » نام دارد خواهد آمد و تا در آنجا مستقر شد كس نزد ما خواهد فرستاد و ما را بحضور خواهد خواند و ما را بسوى ميهن روانه مىكند . اما چنان كه دريافتيم هيچ حقيقتى درين سخنان نهفته نبود و هيچ زمينهء آشتى و دوستى بين او و پدرش وجود نداشت . اين مطالب را شايع ميكرد و بر سر زبانها ميانداخت تا اضطراب افكار عمومى را فرو نشاند و از انقلاب پيش‌گيرى كند . سران جغتاى و سرداران سپاه خود را همواره از آنچه ميخواست بكند يا بهر كجا كه ميخواست برود بىخبر و در جهل ميگذاشت . هيچكس از حقيقت امر خبر نداشت و هر كس دربارهء آنچه وى انجام داده بود و آنچه در صدد انجام دادن آن بود چيزى ميگفت معلوم نبود كه سپاه كى و بكجا عزيمت مىكند زيرا كه اين مردم همه بسيار چاره‌گر و حيله كار و از راستگويى پيوسته رو گردانند . بدينگونه ما بانتظار حوادث نشستيم و هر روز در آن آرزو بسر

--> ( 1 ) - Assarrec